|
ن والقلم مايسطرون
داستان |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است فهرست اصلی آرشیو موضوعی دوستان نوشته های پیشین طراح قالب |
شب های سرد یک شهر سردتر
- یه قهوه تلخ و غلیظ لطفا . - چیز دیگه ای نمی خواهید؟ - نه ممنون قهوه را روی میزم می گذارد. همراهش شیر و شکر هم هست. یگاهش می کنم. - گفتم قهوه تلخ و غلیظ بدون شیر و شکر. جوابم را نمی دهد. کتابم را در می آورم. قهوه را مزه مزه می کنم. تلخ است. تلخ تر از همیشه. چقدر هوس شراب کرده ام. دلم برای شب های هوس انگیز کاباره تنگ شده. شرای کهنه لئون و تن گرم زنی که زیباست. نمی دانم شراب مستم می کرد یا زن توی کاباره شاید هم هیچ کدام شاید هردو. نمی دانم. اگر فکر هم آدم را مست کند. حتما فکر ها من را مست کرده اند. یادم نمی آید آن زن را بوسیده باشم . بوسه ای کوتاه به اندازه یک نفس توی هوای غبار آلود این شهر سرد. کتاب را می بندم . چشم هایم را هم. - چیز دیگه ای نمی خواهید؟ - یه قهوه تلخ و غلیظ شیر و شکر هم نمی خواهم. لطفا - سیگار؟ - ممنون دلم می خواهد اضافه کنم داغ باشد. مثل تن خودت. ولی ادب نمی گذارد. تازه مگر اینجا کاباره است؟ هرجا ادب خاص خودش را دارد. باز هم ذهنم به سفسطه افتاده. همیشه همین طور است. فقط گاهی فلسفه دارد. نمی دانم چه رابطه ای است بین از خود بی خود شدن و خواب های یک مست با فلسفه ذهنی من . فلسفه ای گاهی چیز هایی می آفریند که خدا هم از آفرینش آن عاجز است. پیچیده تر از انسانی که این خدا خلق کرده. دارم کفر می گویم ولی مهم نیست. می خواهم توی این فلسفه و سفسطه و بازی با کلمات و سکسکه های بعد از مستی خدارا از یاد ببرم. انگار همین خدا بوده که نمی گذاشته مستی من کامل شود. نمی گذاشته زن توی کاباره را ببوسم. فرم هایم را در می آورم تا پر کنم. جلو آدرس می نویسم: شب ها توی خیابان های سرد این شهر سردتر کنار جدول خیابان یا شاید کنار گربه هایی که سر آشغال ها با هم دعوا می کنند. شب هایی به تلخی قهوه ای غلیظ و به گسی طعم لب های زن توی کاباره. قهوه را روی میز می گذارد. ظرف شیر و شکر را بر می دارد و زیر لب می گوید : قهوه ای تلخ به اندازه دوریت. نگاهش می کنم. هل می شود. انگار توی نگاهم توبیخش کرده ام. - ببخشید با شما نبودم. سعی می کنم شباهتی پیدا کنم بین زن توی کاباره و پیشخدمت کافه. هیچ شاید هم همزاد هم باشند. توی فرم جلو علایق می نویسم: شعر – کتاب – قهوه تلخ و غلیظ و طعم گس لب هایش. فنجان را بر می دارد. سرم را بلند می کنم. - بلدی فال بگیری؟ - آره بگیرم؟ - آره. فنجان را توی دست هایش می گیرد . کرنومتر را در می آورد. جواب نگاه متعجبم را نمی دهد. می گوید و می گویود و من فقط گوش می کنم. - 15 دقیقه باورم نمی شود یک ربع ساعت به حرف هایش گوش کرده باشم. فکر می کنمبه فرشته توی فنجان. سرم درد گرفته . سیگار را روشن می کنم . دودش را می دهم بیرون رو به سقف. خیره می شوم به چشم هایش دلم می خواهد اسمش را بدانم. - پیانو می زنید؟ - گاهی - میشه بزنید؟ - البته دکمه های سیاه و سفید زیر دستانش رام می شوند. - اسمت چیه؟ جوابم را نمی دهد. چشم هایم را می بندم فکر هایم دوباره مستم کرده اند. پیانو می زند. کم کم نت ها را به سخره می گیرد. صدای پیانو اش مغشوش می شود مثل ذهن من. روی میز می کوبم . شیر پخش می شود . صدای پیانو قطع می شود. میز را تمیز می کند بدون حرف زدن. جلو شماره تلفن می نویسم: پیغامت را به پرنده ها بده پیامبران خوبی هستند. - یه قهوه با شیر و شکر امتحان می کنید؟ - نه ممنون. دوست ندارم. فنجان را روی میز می گذارد. بی اختیار قهوه را مزه مزه می کنم. چرا تا حالا فکر می کردم قهوه تلخ را بیشتر دوست دارم؟ - فرشته توی فنجان یعنی چی؟ - مرگ جلو غذای مورد علاقه می نویسم: این زهر مار ها را بدهید به این بی چاره ها برای من مرده شور کافور می آورد. زن کاباره را از یاد می برم. این زن توی کافه انگار زیبا تر است... قهوه ام را مزه مزه می کنم. قهوه سرد با نگاه سرد. من مست می شوم ولی نه ویسکی و ودکا با قهوه تلخ و غلیظ و فکر هایم. - " چرا گفت تلخ مثل دوریت؟" یادداشت هایم را زیر و رو می کنم. ردپای این زن توی تمامشان هست . فقط اسمش را نمی دانم. - اسمتون چیه؟ - هرچی دوست دارید صدا کنید. کاش اسمت شیرین باشد. شب هایی به تلخی قهوه و دوری تو و طعم گس لب هایت شیرینم. اسمم را نپرسید. - از پانزده دقیقه فقط 5 دقیقه مانده. - یعنی چی؟ - روحت را به من می دهی؟ - جانم را می دهم - روحت را می خواهم - من جسمت را می خواهم. به اندازه یک بوسه شاید هم حس کردن گرمای وجودت. - جسمم مال کسی است که روحم را تسخیر کند. - من هم - روحت را تسخیر کرده ام. - آره - ... - جسمم هم برای توست . تو چطور؟ - نه چشم هایم سنگین شده اند. سرم را روی میز می گذارم. - روحت را می خواهم. روحم را می گیرد .
نوشته شده توسط در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 4:1 موضوع: ادبیات | لینک ثابت تا اناری ترکی بر می داشت ...
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 15:17 موضوع: ادبیات | لینک ثابت و تو خندیدی
به عکس هایی که روی میز ولو کرده ام خیره می شوم. یاد حرف دوستم می افتم . " به هیچ مردی اعتماد نکن." و من چه راحت خندیدم و گفتم مگه همه مثل هم هستند؟ حالا اما می گویم آره همه مثل هم هستند. اگر می گویند دوستت دارم دروغ است. باور نمی کنم. هیچوقت. شک کرده ام به این آیه: و خداوند شما را جفت جفت آفرید. گفته بودم تحمل یک ضربه دیگه را ندارم. ولی تو توجه نکردی و من چه ضربه ای خوردم. به تو گفتم شک دارم درست انتخاب کردم یا نه تو خندیدی و گفتی نگران نباش ولی من نگران بودم توی خواب توی بیداری همیشه نگران بودم . همیشه . وقتی گریه می کردم تو می خندیدی . دستم را که گرفتی قلبم لرزید . نگاهت کردم . نگاهم کردی لبخند زدی و من به اجبار لبخند زدم. دستم را که گرفتی ترسیدم انگار این روز را می دیدم. و تو چه راحت زدی زیر همه چیز و تکرار شد همان ضربه ای که می ترسیدم . سرم را که روی قلبت گذاشتم خندیدی و گفتی تند می زنه نه؟ و من چه معصومانه گفتم آره مثل قلب گنجشک بی خبر از سنگی بودن قلبت. سردم بود ولی چسبیدم به دیوار سرد و سیمانی . از ترس اینکه به گرمای وجودت عادت نکنم. کاش اینها را می فهمیدی . شک کرده ام به همه شما مرد ها. کاش می فهمیدم در ذهنتان چه می گذرد. حسم درست بود . همیشه از آخر قصه ها می ترسم. فرار می کنم. یادت است به دست هایم نگاه می کردم؟ تو فقط گفتی که چقدر سفید است. غافل بودی که من دنبال امنیت می گردم . هنوز هم دنبال یک پناه می گردم. از بچگی شاید این طور بودم .به تو گفته بودم نمی توانم خاطرات را فراموش کنم. و تو چه راحت خاطره ای تلخ گذاشتی و رفتی . لعنت به شما مرد ها . مهم نیست حالا که رفتی شاد باشی . مثل اسمم. فقط اسمم چون خودم شاد نیستم. ***************** گفته بودم از غرور بدم میاد ولی تو مغرور بودی و هربار من بودم که جلو می آمدم. دیر غرورت را گذاشتی کنار . برایت از دختر های دیگه می گفتم تا انتقام بگیرم . ولی تو حسادت نمی کردی می گفتی میری کنار تا من همون دختری که دلم می خواد پیدا کنم. شاید اگر اولین دیدارمون توی اونجای لعنتی کنار اون دیوار سیمانی با اون آدم های مزخرف نبود من الان تو را مثل قبل دوست داشتم. چقدر خوب حس کرده بودی برایم تکراری شدی. مرد ها رو خوب نشناختی . کاش شناخته بودی تا کمتر ضربه بخوری . متاسف نیستم . چون راحت فراموشت می کنم. دستت را که گرفتم قلبم تند می زد . چقدر گرم بودی. پرسیدم تب داری؟ نگاهم کردی و گفتی نه همیشه همین طور هستم. نگاه هایت هم آدم را می لرزاند . برای همین نگاهت نمی کردم ولی تو لجوج بودی نگاهم می کردی. دست هایت را نگاه می کردی نمی دانم چرا ولی انگار می خواستی چیزی بگی. کاش می فهمیدم . کاش می فهمیدی. حالا هم دارم فکر می کنم به دختر هایی که با اونها بودم. فراموشت می کنم. مثل بقیه. به مردها اعتماد نکن . این را خودت یک روز می فهمی . فقط دعا می کنم دیر نشده باشه.
نوشته شده توسط در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 22:37 موضوع: ادبیات | لینک ثابت بازی
بازی لباس های نو پوشیده بود . موهای سیاهش را باز گذاشته بود . قیافه اش شبیه مادرم بود . منتظر بودم بهانه بگیرد . بگوید برگردیم . ولی بیخیال بود . انگار اصلا توی این دنیا نبود. من با بیل خاک ها را بر می داشتم و می ریختم کنارم. او هم با دست های کوچکش خاک را بر می داشت . هنوز دست هایش را بلند نکرده خاک ها می ریختند زمین ولی انگار برایش مهم نبود . با پشت دست عرق پیشانی ام را پاک کردم . برایم آب آورد . دلم لرزید . دوست داشتم دستش را بگیرم و با هم برگردیم خانه ولی ... نگاهش نمی کردم . داشتم با خودم لجبازی می کردم . می ترسیدم توی چشم های سیاهش نگاه کنم . دلیلش را نمی دانستم فقط می ترسیدم . - بابا هنوز اندازه نشده؟ - نمی دونم برو توش ببینم دراز کشید . برایش کوچک بود . خسته بودم . دلم می خواست زودتر تمامش کنم . - بابا اگر مادر ببینه خاک بازی می کنم حتما دعوا می کنه جوابش را ندادم . چی می گفتم ؟ می گفتم مامانت اگر بفهمه فقط گریه می کنه؟ شما هم جوابم را نمی دهید . باشه گوش کنید . همین هم خوبه . به همین هم راضی هستم . چاله اندازه شده بود . توی دلم حس بدی داشتم. دستش را گرفتم و توی چاله گذاشتم . با چشم های سیاهش زل زد توی چشمم . خندید و گفت : آخ جون بالاخره بازی شروع شد . فقط نگاهش می کنم . به زحمت خودش را بالا می کشد . گونه هایم را می بوسد . مبهوت نگاهش می کنم . کاش دستش را می گرفتم و با هم ... - بریز دیگه بابا . زود باش با هم بازی کنیم . با بیل خاک می ریزم رویش . می خندد . نگاهش نمی کنم . صدایش می آید - بابا بسه من خسته شدم .... نریز ... می ره توی چشمم ... من می ترسم ... خیلی زود دیگر صدایش را نمی شنوم . ساکت شده . تمام شد. دست هایم را می شویم . حرف بزنید . تو را به خدا حرف بزنید . نگاه نکنید . نگاهتان آدم را می کشد . نمی دانم برای چه این حرف ها را به شما زدم . کابوس های من به شما چه ربطی دارد . ولی توی کابوس های من هم هستید . شما دستش را گرفتید و با هم می خندید به من که دارم با بیل قبر می کنم . برای خودم . گریه می کنید . مثل همین حالا . حق دارید بی رحم هستم می دانم. بلند می شوم . می روم . به کجا نمی دانم . فقط می روم . شاید به همان صحرا . می روم برای خودم قبر بکنم کنار گور او .
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:0 موضوع: ادبیات | لینک ثابت ساندویچ جگر و فلسفه
یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند . این ها را گفت و بی اعتنا به من که گیج نگاهش می کردم ، رفت . دوباره با خودم تکرار کردم . یک نفر دیشب مرد! عادت کرده همیشه مبهم حرف بزند . و این بار مبهم تر از همیشه . عذابم می دهد . یک نفر ... فکر می کنم دیشب؟ دیشب که داشت "ای مرز پرگهر" را زمزمه می کرد و از تمدن هفت هزار ساله آریا حرف می زد . یاد قوطی والیوم افتادم . وقتی پرسیدم جوابی نداد . نگاهم کرد . بعد گفت : نشان به آن نشان که دوهزار سال پیش از مسیح بود و عصر والیوم و فلسفه . درسته دیوانه شده بود . شاید هم من دیوانه شده ام . اما چه ربطی داشت به دیشب؟ امروز همان فردای دیروز است و فردا همین امروز . دیوانه شده . می دانم. حالا گیریم یک نفر دیشب مرد ولی نان گندم هنوز خوب است یعنی چه؟ انگار معادله سه مجهوله دارم حل می کنم . اصلا با منطق ذهنی من هماهنگ نیست . آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند . این را برای چه گفت؟ دیوانه شده ام . لعنت می فرستم به روزی که با این دیوانه مثلا فیلسوف دوست شدم . لباس هایم را می پوشم و راه می افتم طرف خانه اش . خودم را آماده استقبال از جنازه اش کرده ام . والیوم.... یک نفر دیشب ..... نان گندم...... عصر والیوم بود و فلسفه ..... خودم هم دیوانه شده ام . روبروی پنجره اتاقش زیر نور لامپ کوچه می ایستم . مثل فیلم های هیچکاک دلهره آور . چراغ اتاقش روشن است . نفس راحتی می کشم و کلید را در می آورم . می دانم در بزنم در را باز نمی کند . پله ها را با شتاب بالا می روم . توی پاگرد آخر انگار میخ کوب می شوم . خودم را آماده دیدن جنازه می کنم . نفس عمیقی می کشم و می روم توی اتاق . روی تخت دراز کشیده و هشت کتاب سپهری کنارش است . یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند از چه دلتنگ شدی دلخوشی ها کم نیست با خودکار این را خط زده و نوشته کم است خیلی کم . سرم را بلند می کنم . کنارم ایستاده و نگاهم می کند . - باز رفتی سراغ کتاب های من؟ بلند می شوم و زیر لب زمزمه می کنم . نشان به آن نشان که عصر والیوم بود و فلسفه
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:59 موضوع: ادبیات | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||