تبليغاتX
ن والقلم مايسطرون
 

 

ن والقلم مايسطرون

 

 

داستان

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است
فرانس کافکا


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات


دوستان

آخرین روز های تبعید

از یادداشت های یک نفر دیوانه

جواهر لعل

هرمس

یادداشت های سحر

آوازه عشق

مرداب یخی

یادگار دوست

بقچه


نوشته های پیشین

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته دوم اردیبهشت 1386

هفته چهارم فروردین 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385

هفته چهارم بهمن 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

یک مشت استخوان

 

 

یک مشت استخوان

-        رضا گور به گور شده صدای تلویز یون رو کم کن مگه ...

صدای در بقیه حرف های مامان را قطع کرد . رضا تلویزیون را خاموش کرد به حیاط رفت. بابا گفت :«بدو، توله سگ » فکر کردم با رضا است. گفتم بابا به خودشم فحش می دهد. لقمه نان و پنیر را توی دهانم چپاندم . اگر مامان می دید می گفت « دختر نون رو با پنیر

 می خوری یا پنیر رو با نون؟ » رفتم توی حیاط. بابا وسط حیاط ایستاده بود. سلام یادم رفت . داد زدم : آخی چه نازه . بابا که سرکیف بود بادی به غبغب انداخت و گفت:« فکر نکنی از این سگ های بی اصل و نصب ها . خارجی اصیله نژاد پاکوتاه » بابا از بین نژاد سگ ها همین پاکوتاه را می شناخت . پای این سگ هم کوتاه که نبود هیچ بلند هم بود. مامان از مقر فرماندهی  خودش بیرون اومد. بابا گفت :

« سلام جناب سرهنگ » و سلام نظامی داد . رضا خندید . زدم پس گردنش تا خفه بشود.

«این چیه ؟ بردار ببرش بیرون این کثافتو زندگیم رو به گند کشید. »

بابا که بهش بر خورده بود مثا افسر های سرکش گفت : « شگ ولگرد که نیست . سگ یه مستر خارجیه. از این شوفر سیاسیه گرفتم . »

رضا مثل برق پرید و سگ را از بابا گرفت. جناب سرهنگ گفت:

« اگر جایی رو کثیف بکنه باید خودت بشوری. رضا تو هم حق نداری تا وقتی خودتو نشستی بیای توی اتاق یا آشپزخانه. از شام هم خبری نیست. چند وقته دیگه از کوچه الاغ میاره میگه این هم مثل پدر من می مونه. » مامان یه لحظه ساکت شد و فکر کرد به حرفی که زده بود . حتما خودش هم فهمیده بود یه پدر شوهر مرحومش فحش داده.

برای اینکه حرفی زده باشه گیر داد به من. - « راحله زود باش اون سیبی که برداشتی رو تسلیم کن. » لحن حرف زدن نظامی رو از پدر بزرگ به ارث برده بود . برای همین بابا همیشه بهش می گفت جناب سرهنگ.

-        « مگه این حیوون چی می خواد؟ یه کاسه آب نیم متر جا که بخوابه و یه مشت استخوان که از همین حسین قصاب می گیرم.»

مامان از توی مقر فرماندهی داد زد: « اگر ولش کنی بره جایی سگ کشش می کنم. » رضا که داشت سگ را ول می کرد انگار غافلگیر شده باشه سگ را بغل کرد. بابا دست توی جیبش کرد مثل سربازی که بهش اضافه خدمت خورده باشه گفت :« حالا گوشت از کجا براش بیارم؟» مامان این بار با لحن فرمانده ارتش گفت :« خودمون شش ماه یه بار هم رنگ گوشت رو نمی بینیم اونوقت حضرت والا می خوان برای این توله سگ پدر سگ گوشت بخره. تو اگر عرضه داری برو برای بچه هات گوشت بخر از ده تا توله سگ توله سگ ترن. »

باز دوباره ساکت شد. فکر کردم حتما از اینکه غیر مستقیم به خودش و بابا فحش داده ناراحت است. بابا انگار که اصلا مامان حرفی نزده شلوارش رو بالاتر کشید – هروقت بابا جدی می شد کاری رو انجام بده شلوارش را بالا می کشید– فوری چادر مامان رو روی سرم انداختمو گفتم منم میام. بابا نگاهم کرد یعنی بشین سرجایت تا نزدم توی دهانت. خودم را زدم به نفهمی و دنبالش راه افتادم . بابا به حسین قصاب گفت :« حاجی یه خورده از این آشغال گوشت هاتو برای ما بکش. » حسین قصاب چشم هایش را گرد کرد و گفت « به مرگ

 بچه هام اگر بذارم. مخلصتونم هستیم . براتون راسته می ذارم

 مهمون ما. » بابا که بهش بر خورده بود گفت:« برای خودمون نمی خوام برای سگ می خوام » حسین آقا اخمی کرد و یک مشت آشغال گوشت و استخوان ریخت توی پلاستیک و داد دست بابا. بابا دستم را گرفت گفت بریم.

-        « قابلی نداره 1400 می شه» بابا با تعجب دست کرد توی جیبش و پول را انگار جانش باشه داد دست آقا حسین . بابا در رات باز کرد و گفت : « عجب گدایی هستش ها. مرتیکه داشت استخوان ها رو هم قاطی گوشت ها چرخ می کرد.» رفت توی حیاط و پلاستیک استخوان را انگار گنج باشه آرام روی پله ها گذاشت . - « فکرمی کرد برای خودم می خوام بعد کلی تعارف پول یک کیلو دنبه رو ازم گرفت. خجالت هم نمی کشه»

مامان با لحنی که بوی عذاب وجدان می داد گفت :« ببر بده به خودش . سگ رو انداختم بیرون . » بابا انگار که هنوز نتونسته بود باور کند وسط حیاط ایستاده بود. رضا توی حموم زده بود زیر آواز . بابا مانده بود و یک مشت استخوان.

 

 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 1:55 موضوع: | لینک ثابت



تنها

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 15:15 موضوع: | لینک ثابت



قهوه تلخ

قهوه تلخ

 

دست هایم بوی الکل می دهند . دهانم طعم گس خون. قهوه تلخ و غلیظ همیشگی هم طعم لعنتی خون را از بین نمی برد. حالم از بوی الکل بهم می خورد. انگار تمام شب را با این بوی لعنتی سر کرده ام .دیوانه شده ام. با وسواس برای شاید صدمین بار دست هایم را می شویم. در گنجه را باز می کنم. به شیشه خیره می شوم. از یک طرف خیالم راحت می شود از یک طرف دلشوره وجودم را می گیرد. آب دهانم را قورت می دهم همراهش همان طعم گس را . جلو آینه قدی می ایستم. دست می کشم روی شکمم. انگار هیچوقت نبوده است. انگار همه ی اینها خواب بوده اند. شاید یکی از همین چرت های بعداز ظهر های کشدار تابستان . اما وجود شیشه توی گنجه انگار فریاد می زند من بودم ، هستم و خواهم بود همیشه خواهم بود. زیبا هستم. شاید او هم زیبا می شد. موهایم را از جلو چشمم کنار می زنم. خیره می شوم به زن توی آینه با نگاه سردش و چشم های روشنش و لب های سرخش که انگار فریاد می زنند من را ببوس. انگار تمام خون بدنش توی لب هایش جمع شده. سردم است. بی اختیار روی راحتی ولو می شوم و خودم را جمع می کنم مثل یک بچه توی شکم مادرش. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم.

نمی دانم چرا یاد مدرسه و آزمایشگاهش اتاده ام.. جمع شده بودیم دور شیشه ای پر از الکل و زل زده ایم به موجودی که توی شیشه شناور است. سرش را که دو برابر بدنش است خم کرده . بچه ها مزه می پرانند. من انگار قبلا این صحنه را دیده ام. ساکت زل زده ام به شیشه و فکر

می کنم به مادر این موجود عجیب.

-        پسره یا دختره؟

مریم با تعحب نگاهم می کند : وقت گیر آوردی توی این شلوغی؟

 به تو چه؟

به من چه ؟ هرچه بوده حالا یک تکه گوشت است توی یک شیشه الکل .

مطب دکتر بوی الکل می داد و بوی نعش سه روز مانده . دسته فلزی نیمکت را فشار می دادم . با پاهایم ضرب گرفته بودم. صدای جیغ زن را می شنیدم. می خوام بلند شوم ولی انگار میخکوب شده ام. دختر کنار دستم زیر لب چیزی می خواند و از گوشه چشم به من نگاه

 می کند. مثل مست ها زل زده ام به دیوار روبرویم و عکس جنینی انسان.

-        بار چندمته؟

-        ها؟!

-        بار چندمه؟ای بابا تو کجایی؟

-        آها . بار اوله

چیزی می گوید که من نمی شنوم. و دوباره زمزمه می کند.

-        تو بار چندمته؟

-        من سرقفلی اینجا هستم. این قرص ها و آمپول های مزخرف تاثیر ندارند شاید هم ...

لبخندی می زند و با چشم اشاره می کند به مردی که گوشه دیوار ایستاده است. منظورش را می فهمم . سر تکان می دهم که اره درسته .

دوباره زل می زنم به دیوار روبرو .سرخ می شوم مرد نگاهم می کند و لبخند می زند. نمی دانم از درد می ترسم یا از اینکه بکشم.

چشم هایم را باز می کنم. سردم است. دستم بوی الکل می دهد. چقدر التماس کردم بگذارنش توی شیشه. دکتر می گفت مگه تحفه نگه

 می داری ؟ با بی خالی سر تکان دادم که آره. در کنجه را باز

می کنم. نفسی می کشم. تلفن زنگ می زند آدرس را می دهم. لباس هایم را عوض می کنم. می نشینم منتظر آمدن مرد. دست هایم بوی الکل می دهند.

 

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 0:9 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I