تبليغاتX
ن والقلم مايسطرون
 

 

ن والقلم مايسطرون

 

 

داستان

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است
فرانس کافکا


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات


دوستان

آخرین روز های تبعید

از یادداشت های یک نفر دیوانه

جواهر لعل

هرمس

یادداشت های سحر

آوازه عشق

مرداب یخی

یادگار دوست

بقچه


نوشته های پیشین

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته دوم اردیبهشت 1386

هفته چهارم فروردین 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385

هفته چهارم بهمن 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

و تو خندیدی

به عکس هایی که روی میز ولو کرده ام خیره می شوم. یاد حرف دوستم می افتم .

" به هیچ مردی اعتماد نکن." و من چه راحت خندیدم و گفتم  مگه همه مثل هم هستند؟ حالا اما می گویم آره همه مثل هم هستند. اگر می گویند دوستت دارم دروغ است. باور نمی کنم. هیچوقت. شک کرده ام به این آیه: و خداوند شما را جفت جفت آفرید. گفته بودم تحمل یک ضربه دیگه را ندارم. ولی تو توجه نکردی و من چه ضربه ای خوردم. به تو گفتم شک دارم درست انتخاب کردم یا نه تو خندیدی و گفتی نگران نباش ولی من نگران بودم توی خواب توی بیداری همیشه نگران بودم . همیشه . وقتی گریه می کردم تو می خندیدی . دستم را که گرفتی قلبم لرزید . نگاهت کردم . نگاهم کردی لبخند زدی و من به اجبار لبخند زدم. دستم را که گرفتی ترسیدم انگار این روز را می دیدم. و تو چه راحت زدی زیر همه چیز و تکرار شد همان ضربه ای که می ترسیدم . سرم را که روی قلبت گذاشتم خندیدی و گفتی تند می زنه نه؟

و من چه معصومانه گفتم آره مثل قلب گنجشک بی خبر از سنگی بودن قلبت. سردم بود ولی چسبیدم به دیوار سرد و سیمانی  . از ترس اینکه به گرمای وجودت عادت نکنم. کاش اینها را می فهمیدی . شک کرده ام به همه شما مرد ها. کاش می فهمیدم در ذهنتان چه می گذرد. حسم درست بود . همیشه از آخر قصه ها می ترسم. فرار می کنم. یادت است به دست هایم نگاه می کردم؟ تو فقط گفتی که چقدر سفید است. غافل بودی که من دنبال امنیت می گردم . هنوز هم دنبال یک پناه می گردم. از بچگی شاید این طور بودم .به تو گفته بودم نمی توانم خاطرات را فراموش کنم. و تو چه راحت خاطره ای تلخ گذاشتی و رفتی . لعنت به شما

 مرد ها . مهم نیست حالا که رفتی شاد باشی . مثل اسمم. فقط اسمم چون خودم شاد نیستم.

                                             *****************

گفته بودم از غرور بدم میاد ولی تو مغرور بودی و هربار من بودم که جلو می آمدم. دیر غرورت را گذاشتی کنار . برایت از دختر های دیگه می گفتم تا انتقام بگیرم . ولی تو حسادت نمی کردی می گفتی میری کنار تا من همون دختری که دلم می خواد پیدا کنم. شاید اگر اولین دیدارمون توی اونجای لعنتی کنار اون دیوار سیمانی با اون آدم های مزخرف نبود من الان تو را مثل قبل دوست داشتم. چقدر خوب حس کرده بودی برایم تکراری شدی.

 مرد ها رو خوب نشناختی . کاش شناخته بودی تا کمتر ضربه بخوری . متاسف نیستم .

چون راحت فراموشت می کنم. دستت را که گرفتم قلبم تند می زد . چقدر گرم بودی. پرسیدم تب داری؟ نگاهم کردی و گفتی نه همیشه همین طور هستم. نگاه هایت هم آدم را می لرزاند . برای همین نگاهت نمی کردم ولی تو لجوج بودی نگاهم می کردی. دست هایت را نگاه

 می کردی نمی دانم چرا ولی انگار می خواستی چیزی بگی. کاش می فهمیدم . کاش می فهمیدی. حالا هم دارم فکر می کنم به دختر هایی که با اونها بودم. فراموشت می کنم. مثل بقیه. به مردها اعتماد نکن . این را خودت یک روز می فهمی . فقط دعا می کنم دیر نشده باشه.

 

 

نوشته شده توسط در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 22:37 موضوع: ادبیات | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I