|
ن والقلم مايسطرون
داستان |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است فهرست اصلی آرشیو موضوعی دوستان نوشته های پیشین طراح قالب |
بازی
بازی لباس های نو پوشیده بود . موهای سیاهش را باز گذاشته بود . قیافه اش شبیه مادرم بود . منتظر بودم بهانه بگیرد . بگوید برگردیم . ولی بیخیال بود . انگار اصلا توی این دنیا نبود. من با بیل خاک ها را بر می داشتم و می ریختم کنارم. او هم با دست های کوچکش خاک را بر می داشت . هنوز دست هایش را بلند نکرده خاک ها می ریختند زمین ولی انگار برایش مهم نبود . با پشت دست عرق پیشانی ام را پاک کردم . برایم آب آورد . دلم لرزید . دوست داشتم دستش را بگیرم و با هم برگردیم خانه ولی ... نگاهش نمی کردم . داشتم با خودم لجبازی می کردم . می ترسیدم توی چشم های سیاهش نگاه کنم . دلیلش را نمی دانستم فقط می ترسیدم . - بابا هنوز اندازه نشده؟ - نمی دونم برو توش ببینم دراز کشید . برایش کوچک بود . خسته بودم . دلم می خواست زودتر تمامش کنم . - بابا اگر مادر ببینه خاک بازی می کنم حتما دعوا می کنه جوابش را ندادم . چی می گفتم ؟ می گفتم مامانت اگر بفهمه فقط گریه می کنه؟ شما هم جوابم را نمی دهید . باشه گوش کنید . همین هم خوبه . به همین هم راضی هستم . چاله اندازه شده بود . توی دلم حس بدی داشتم. دستش را گرفتم و توی چاله گذاشتم . با چشم های سیاهش زل زد توی چشمم . خندید و گفت : آخ جون بالاخره بازی شروع شد . فقط نگاهش می کنم . به زحمت خودش را بالا می کشد . گونه هایم را می بوسد . مبهوت نگاهش می کنم . کاش دستش را می گرفتم و با هم ... - بریز دیگه بابا . زود باش با هم بازی کنیم . با بیل خاک می ریزم رویش . می خندد . نگاهش نمی کنم . صدایش می آید - بابا بسه من خسته شدم .... نریز ... می ره توی چشمم ... من می ترسم ... خیلی زود دیگر صدایش را نمی شنوم . ساکت شده . تمام شد. دست هایم را می شویم . حرف بزنید . تو را به خدا حرف بزنید . نگاه نکنید . نگاهتان آدم را می کشد . نمی دانم برای چه این حرف ها را به شما زدم . کابوس های من به شما چه ربطی دارد . ولی توی کابوس های من هم هستید . شما دستش را گرفتید و با هم می خندید به من که دارم با بیل قبر می کنم . برای خودم . گریه می کنید . مثل همین حالا . حق دارید بی رحم هستم می دانم. بلند می شوم . می روم . به کجا نمی دانم . فقط می روم . شاید به همان صحرا . می روم برای خودم قبر بکنم کنار گور او .
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:0 موضوع: ادبیات | لینک ثابت ساندویچ جگر و فلسفه
یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند . این ها را گفت و بی اعتنا به من که گیج نگاهش می کردم ، رفت . دوباره با خودم تکرار کردم . یک نفر دیشب مرد! عادت کرده همیشه مبهم حرف بزند . و این بار مبهم تر از همیشه . عذابم می دهد . یک نفر ... فکر می کنم دیشب؟ دیشب که داشت "ای مرز پرگهر" را زمزمه می کرد و از تمدن هفت هزار ساله آریا حرف می زد . یاد قوطی والیوم افتادم . وقتی پرسیدم جوابی نداد . نگاهم کرد . بعد گفت : نشان به آن نشان که دوهزار سال پیش از مسیح بود و عصر والیوم و فلسفه . درسته دیوانه شده بود . شاید هم من دیوانه شده ام . اما چه ربطی داشت به دیشب؟ امروز همان فردای دیروز است و فردا همین امروز . دیوانه شده . می دانم. حالا گیریم یک نفر دیشب مرد ولی نان گندم هنوز خوب است یعنی چه؟ انگار معادله سه مجهوله دارم حل می کنم . اصلا با منطق ذهنی من هماهنگ نیست . آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند . این را برای چه گفت؟ دیوانه شده ام . لعنت می فرستم به روزی که با این دیوانه مثلا فیلسوف دوست شدم . لباس هایم را می پوشم و راه می افتم طرف خانه اش . خودم را آماده استقبال از جنازه اش کرده ام . والیوم.... یک نفر دیشب ..... نان گندم...... عصر والیوم بود و فلسفه ..... خودم هم دیوانه شده ام . روبروی پنجره اتاقش زیر نور لامپ کوچه می ایستم . مثل فیلم های هیچکاک دلهره آور . چراغ اتاقش روشن است . نفس راحتی می کشم و کلید را در می آورم . می دانم در بزنم در را باز نمی کند . پله ها را با شتاب بالا می روم . توی پاگرد آخر انگار میخ کوب می شوم . خودم را آماده دیدن جنازه می کنم . نفس عمیقی می کشم و می روم توی اتاق . روی تخت دراز کشیده و هشت کتاب سپهری کنارش است . یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند از چه دلتنگ شدی دلخوشی ها کم نیست با خودکار این را خط زده و نوشته کم است خیلی کم . سرم را بلند می کنم . کنارم ایستاده و نگاهم می کند . - باز رفتی سراغ کتاب های من؟ بلند می شوم و زیر لب زمزمه می کنم . نشان به آن نشان که عصر والیوم بود و فلسفه
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:59 موضوع: ادبیات | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||