تبليغاتX
ن والقلم مايسطرون
 

 

ن والقلم مايسطرون

 

 

داستان

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است
فرانس کافکا


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات


دوستان

آخرین روز های تبعید

از یادداشت های یک نفر دیوانه

جواهر لعل

هرمس

یادداشت های سحر

آوازه عشق

مرداب یخی

یادگار دوست

بقچه


نوشته های پیشین

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته دوم اردیبهشت 1386

هفته چهارم فروردین 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385

هفته چهارم بهمن 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

بازی

 

 

بازی

 

لباس های نو پوشیده بود . موهای سیاهش را باز گذاشته بود . قیافه اش شبیه مادرم بود . منتظر بودم بهانه بگیرد . بگوید برگردیم . ولی بیخیال بود . انگار اصلا توی این دنیا نبود. من با بیل خاک ها را بر می داشتم و می ریختم کنارم. او هم با دست های کوچکش خاک را بر می داشت . هنوز دست هایش را بلند نکرده خاک ها می ریختند زمین ولی انگار برایش مهم نبود . با پشت دست عرق پیشانی ام را پاک کردم . برایم آب آورد . دلم لرزید . دوست داشتم دستش را بگیرم و با هم برگردیم خانه ولی ...

نگاهش نمی کردم . داشتم با خودم لجبازی می کردم . می ترسیدم توی چشم های سیاهش نگاه کنم . دلیلش را نمی دانستم فقط می ترسیدم .

-         بابا هنوز اندازه نشده؟

-         نمی دونم برو توش ببینم

دراز کشید . برایش کوچک بود . خسته بودم . دلم می خواست زودتر تمامش

 کنم .

-         بابا اگر مادر ببینه خاک بازی می کنم حتما دعوا می کنه

جوابش را ندادم . چی می گفتم ؟ می گفتم مامانت اگر بفهمه فقط گریه می کنه؟ شما هم جوابم را نمی دهید . باشه گوش کنید . همین هم خوبه . به همین هم راضی هستم .

چاله اندازه شده بود . توی دلم حس بدی داشتم. دستش را گرفتم و توی چاله گذاشتم . با چشم های سیاهش زل زد توی چشمم . خندید و گفت : آخ جون بالاخره بازی شروع شد .

فقط نگاهش می کنم . به زحمت خودش را بالا می کشد . گونه هایم را می بوسد . مبهوت نگاهش می کنم . کاش دستش را می گرفتم و با هم ...

-         بریز دیگه بابا . زود باش با هم بازی کنیم .

با بیل خاک می ریزم رویش . می خندد . نگاهش نمی کنم . صدایش می آید

-         بابا بسه من خسته شدم .... نریز ... می ره توی چشمم ... من می ترسم ...

خیلی زود دیگر صدایش را نمی شنوم . ساکت شده . تمام شد.

دست هایم را می شویم .

حرف بزنید . تو را به خدا حرف بزنید . نگاه نکنید . نگاهتان آدم را می کشد . نمی دانم برای چه این حرف ها را به شما زدم . کابوس های من به شما چه ربطی دارد . ولی توی کابوس های من هم هستید . شما دستش را گرفتید و با هم می خندید به من که دارم با بیل قبر می کنم . برای خودم .

گریه می کنید . مثل همین حالا . حق دارید بی رحم هستم می دانم. بلند می شوم .  می روم . به کجا نمی دانم . فقط می روم . شاید به همان صحرا . می روم برای خودم قبر بکنم

کنار گور او .

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:0 موضوع: ادبیات | لینک ثابت



ساندویچ جگر و فلسفه

یک نفر دیشب مرد      

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند .

این ها را گفت و بی اعتنا به من که گیج نگاهش می کردم ، رفت . دوباره با خودم تکرار کردم . یک نفر دیشب مرد! عادت کرده همیشه مبهم حرف بزند . و این بار مبهم تر از همیشه . عذابم می دهد . یک نفر ... فکر می کنم دیشب؟ دیشب که داشت "ای مرز پرگهر" را زمزمه می کرد و از تمدن هفت هزار ساله آریا حرف می زد . یاد قوطی والیوم افتادم . وقتی پرسیدم جوابی نداد . نگاهم کرد . بعد گفت : نشان به آن نشان که دوهزار سال پیش از مسیح بود و عصر والیوم و فلسفه .

درسته دیوانه شده بود . شاید هم من دیوانه شده ام  . اما چه ربطی داشت به  دیشب؟

امروز همان فردای دیروز است و فردا همین امروز .

دیوانه شده . می دانم. حالا گیریم یک نفر دیشب مرد ولی نان گندم هنوز خوب است یعنی چه؟ انگار معادله سه مجهوله دارم حل می کنم . اصلا با منطق ذهنی من هماهنگ نیست .

آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند . این را برای چه گفت؟ دیوانه

شده ام . لعنت می فرستم به روزی که با این دیوانه مثلا فیلسوف دوست شدم . لباس هایم را می پوشم و راه می افتم طرف خانه اش . خودم را آماده استقبال از جنازه اش کرده ام . والیوم.... یک نفر دیشب ..... نان گندم...... عصر والیوم بود و فلسفه ..... خودم هم دیوانه شده ام . روبروی پنجره اتاقش زیر نور لامپ کوچه می ایستم . مثل فیلم های هیچکاک دلهره آور . چراغ اتاقش روشن است . نفس راحتی می کشم و کلید را در می آورم . می دانم در بزنم در را باز نمی کند . پله ها را با شتاب بالا

 می روم . توی پاگرد آخر انگار میخ کوب می شوم . خودم را آماده دیدن جنازه می کنم . نفس عمیقی می کشم و می روم توی اتاق . روی تخت دراز کشیده و هشت کتاب سپهری کنارش است .

یک نفر دیشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند

از چه دلتنگ شدی

دلخوشی ها کم نیست

با خودکار این را خط زده و نوشته کم است خیلی کم .

سرم را بلند می کنم . کنارم ایستاده و نگاهم می کند .  

-        باز رفتی سراغ کتاب های من؟

بلند می شوم و زیر لب زمزمه می کنم .

نشان به آن نشان که عصر والیوم بود و فلسفه

 

 

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:59 موضوع: ادبیات | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I