|
ن والقلم مايسطرون
داستان |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است فهرست اصلی آرشیو موضوعی دوستان نوشته های پیشین طراح قالب |
صورتی مرده با دمپايي هاي که هیچ صدایی ندارندميآیم توی راهرو . همه جا ساکت است . خواب آورها تاثيرشان را گذاشته اند. شايد هم از ترس من خفقان گرفتند، همشون از من مثل سگ ميترسند. «به خاطر رنگ لباسهايشان است.» نميدانم چرا اين وقت شب در اين سکوت جادويي که در اين جاي ِ لعنتي نوبر است ياد اين جمله افتادم. حتما به خاطر اين بود که دو سال تمام است که شب روزم را با اين ها ميگذارنم، اين ها که هر لحظه يک جور هستند. همه چيز اينجا هست، يکي سگ اصحاب کهف يکي هم گوسفند گمشده موسي. گاهي هم خود موسي پيدايش ميشود. شب چهارده که مي شد ديگر کسي نميتوانست بخوابد از اين اتاق به آن اتاق مي رفتيم تا شايد بتوانيم چند تخت سالم و تيکه پاره نشده را از زير دست آن ها بيرون بياوريم. بعضي ها هم مثل مسخ شده ها زل مي زنند به ماه و تکان نميخوردند. بدم نمياد که به جاي قرص هر روز به همهي آنها يک ليوان خون بدهم تا هار شوند و اگر شانس مي آوردم چند تا از اين ها گوشت هم ديگر را ميخوردند و اينجا کمي خلوتتر ميشد. همانطور که گفتم تقصير رنگ لباسهايشان بود. چرا اين لباس ها را ميپوشند؟ نميدانم، اصلا کي مجبورشان کرده اين لباس هاي لعنتي صورتي را بپوشند؟ باز هم نميدانم. عجب رنگ مزخرفي هم دارد «صورتي مرده» اصلا اينها همه چيزشان مرده، حتي خودشان هم مردهاند. خيلي وقت است که مردهاند، از همان روزي که آمدند اينجا. من هم رئيس شدم. ميخواهم سر آدمهاي پشت ديوار را ببرم و گوشتشان را بدهم به اين بد بخت ها که سالهاست گوشت نخورند. «همهاش تقصير رنگ لباسشان است بايد برايشان لباس خاکستري بگردند خاکستري بگيرند خاکستري شاد ِ محبوب من.» با دمپايي هاي که وقتي روي سراميک راه ميرفتم صدايي از آن ها در نميآمد به راهرو آمدم و بعد رفتم تا من هم قرص خواب آورم را بگيرم نظر بدید
نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 23:34 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 20:56 موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||