تبليغاتX
ن والقلم مايسطرون
 

 

ن والقلم مايسطرون

 

 

داستان

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است
فرانس کافکا


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات


دوستان

آخرین روز های تبعید

از یادداشت های یک نفر دیوانه

جواهر لعل

هرمس

یادداشت های سحر

آوازه عشق

مرداب یخی

یادگار دوست

بقچه


نوشته های پیشین

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته دوم اردیبهشت 1386

هفته چهارم فروردین 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385

هفته چهارم بهمن 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

چای با طعم خدا

درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چشم که بازمی کنم  پسرم را می بینم  که سرش روی سینه ام است . سرفه می کند. پسرم تند نفس می کشد. ترسیده است. دست می گذارم روی قلبش . می خواهد نگاهم کند ولی نمی تواند. انگار گردنش شکسته است.

-        بابا .... مامان.... خواب بود انگار...

با صدای گرفته می گویم آره و فکر می کنم خوابی که شاید هیچ وقت هم به بیداری نرسد.

-        بابایی چی شده؟

نمی دانم چه بگویم. واقعا چی شد؟

-        هیچی . خدا داره با ما بازی می کنه. یه بازی کوچولو. الان ما قایم شدیم خدا داره دنبالمون می گرده.

پسرم به جایی که نمی دانم کجاست خیره می شود. انگار او هم حرفم را باور نکرده. کجاست پس خدا؟ چرا دنبال ما نمی گرده؟ چه زود به خدا شک کردم.

-        من گشنمه چی بخورم؟ گشنمه ...

عصبانی هستم از خدا از خودم از آدم ها. می خواهم داد بزنم بیا گوشت تن منو بخور. دست می کشم به موهایش . توی جیبم مثل همیشه شکلات دارم. در می آورم توی دهانش می گذارم.

-        بیا با هم بخوریم.

-        نه تو بخور.

از خستگی حتی لباس هم عوض نکرده بودم . همانطور کنار پسرم دراز کشیده بودم که خدا بازی را شروع کرد.

پسر با زحمت سرش را بالا می کند. دلم می لرزد . آرزومی کنم قطع نخاع نشود.

-        بابا حرف بزن. من می ترسم. بیا به خدا بگیم بازی رو تموم کنه.

صدای زجه از جایی می آید . نمی دانم چرا داد نمی زنم کسی بیاید کمک.

-        علی . بابا جاییت درد می کنه؟

-        نه ... بابا نگاه کن پای من سر جاشه؟ چرا من حسش نمی کنم؟

- آره بابایی. چیزی نیست که. حتما خدا داره باهات شوخی می کنه .

دلت یه کیک شکلاتی می خواد؟

کیک شکلاتی را خیلی دوست دارم. مامان همیشه برایم درست می کند. بابا نفس می کشد و سرم بالا و پایین می رود. گردنم درد می گیرد. یاد خانم مربی می افتم. نمی دانم چرا خدا ما را پیدا نمی کند . چرا اینقدر بازی را طول می دهد. حانم مربی می گفت خدا همه چیز را می بیند. چیزی روی دستم راه می رود. نمی توانم دستم را بلند کنم. مردی که هرشب می آید توی خوابم کنارم نشسته نگاهم می کند.

-        علی یه کیک شکلاتی می خوری؟

-        آره ...

-        بیا با هم فکر کنیم الان جشن تولد تو شده ما داریم یه کیک بزرگ شکلاتی می خوریم . خدا هم داره می خوره. مامان برامون یه چایی می آره که مزه خدا رو می ده.

-        من خوابم میاد ... می خوابم... وقتی بازی تموم شد منو بیدار کن ...

بابا دستم را می گیرد . نمی گذارد بخوابم.

-        بیا با هم داد بزنیم

-        یک ... دو ... سه ... کمک آهای خدا .... کمک

زیر لب و آهسته می گویم کمک

مرد دستم را می گیرد و می گوید بیا بریم. بابا داد می زند.

-        علی نخواب. خدا داره کادو ها رو باز می کنه برات .

-        خوابم می آید. دست مرد را می گیرم. بابا هنوز داد می زند.

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:15 موضوع: | لینک ثابت



 

 

نوشته شده توسط در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:43 موضوع: | لینک ثابت



اسیر

 

 

نوشته شده توسط در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:45 موضوع: | لینک ثابت



شب های سرد یک شهر سردتر

-         یه قهوه تلخ و غلیظ لطفا .

-         چیز دیگه ای نمی خواهید؟

-         نه ممنون

قهوه را روی میزم می گذارد. همراهش شیر و شکر هم هست. یگاهش می کنم.

-         گفتم قهوه تلخ و غلیظ بدون شیر و شکر.

جوابم را نمی دهد. کتابم را در می آورم. قهوه را مزه مزه می کنم. تلخ است. تلخ تر از همیشه. چقدر هوس شراب کرده ام. دلم برای شب های هوس انگیز کاباره تنگ شده. شرای کهنه لئون و تن گرم زنی که زیباست. نمی دانم شراب مستم می کرد یا زن توی کاباره شاید هم هیچ کدام شاید هردو. نمی دانم. اگر فکر هم آدم را مست کند. حتما فکر ها من را مست کرده اند. یادم نمی آید آن زن را بوسیده باشم . بوسه ای کوتاه به اندازه یک نفس توی هوای غبار آلود این شهر سرد. کتاب را

می بندم . چشم هایم را هم.

-         چیز دیگه ای نمی خواهید؟

-         یه قهوه تلخ و غلیظ شیر و شکر هم نمی خواهم. لطفا

-         سیگار؟

-         ممنون

دلم می خواهد اضافه کنم داغ باشد. مثل تن خودت. ولی ادب نمی گذارد. تازه مگر اینجا کاباره است؟ هرجا ادب خاص خودش را دارد. باز هم ذهنم به سفسطه افتاده. همیشه همین طور است. فقط گاهی فلسفه دارد. نمی دانم چه رابطه ای است بین از خود بی خود شدن و خواب های یک مست با فلسفه ذهنی من . فلسفه ای گاهی چیز هایی می آفریند که خدا هم از آفرینش آن عاجز است. پیچیده تر از انسانی که این خدا خلق کرده. دارم کفر می گویم ولی مهم نیست. می خواهم توی این فلسفه و سفسطه و بازی با کلمات و سکسکه های بعد از مستی خدارا از یاد ببرم. انگار همین خدا بوده که نمی گذاشته مستی من کامل شود. نمی گذاشته زن توی کاباره را ببوسم. فرم هایم را در می آورم تا پر کنم. جلو آدرس می نویسم: شب ها توی خیابان های سرد این شهر سردتر کنار جدول خیابان یا شاید کنار گربه هایی که سر آشغال ها با هم دعوا می کنند.

شب هایی به تلخی قهوه ای غلیظ و به گسی طعم لب های زن توی کاباره.

قهوه را روی میز می گذارد. ظرف شیر و شکر را بر می دارد و زیر لب می گوید : قهوه ای تلخ به اندازه دوریت. نگاهش می کنم. هل می شود. انگار توی نگاهم توبیخش کرده ام.

-         ببخشید با شما نبودم.

سعی می کنم شباهتی پیدا کنم بین زن توی کاباره و پیشخدمت کافه. هیچ شاید هم همزاد هم باشند. توی فرم جلو علایق می نویسم: شعر – کتاب – قهوه تلخ و غلیظ و طعم گس لب هایش.

فنجان را بر می دارد. سرم را بلند می کنم.

-         بلدی فال بگیری؟

-         آره بگیرم؟

-         آره.

فنجان را توی دست هایش می گیرد . کرنومتر را در می آورد. جواب نگاه متعجبم را نمی دهد. می گوید و می گویود و من فقط گوش می کنم.

-         15 دقیقه

باورم نمی شود یک ربع ساعت به حرف هایش گوش کرده باشم. فکر می کنمبه فرشته توی فنجان. سرم درد گرفته . سیگار را روشن می کنم . دودش را می دهم بیرون رو به سقف. خیره می شوم به چشم هایش دلم می خواهد اسمش را بدانم.

-         پیانو می زنید؟

-         گاهی

-         میشه بزنید؟

-         البته

دکمه های سیاه و سفید زیر دستانش رام می شوند.

-         اسمت چیه؟

جوابم را نمی دهد. چشم هایم را می بندم فکر هایم دوباره مستم کرده اند.

پیانو می زند. کم کم نت ها را به سخره می گیرد. صدای پیانو اش مغشوش می شود مثل ذهن من. روی میز می کوبم . شیر پخش می شود . صدای پیانو قطع

 می شود. میز را تمیز می کند بدون حرف زدن. جلو شماره تلفن می نویسم: پیغامت را به پرنده ها بده پیامبران خوبی هستند.

-         یه قهوه با شیر و شکر امتحان می کنید؟

-         نه ممنون. دوست ندارم.

فنجان را روی میز می گذارد. بی اختیار قهوه را مزه مزه می کنم. چرا تا حالا فکر می کردم قهوه تلخ را بیشتر دوست دارم؟

-         فرشته توی فنجان یعنی چی؟

-         مرگ

جلو غذای مورد علاقه می نویسم: این زهر مار ها را بدهید به این بی چاره ها برای من مرده شور کافور می آورد.

زن کاباره را از یاد می برم. این زن توی کافه انگار زیبا تر است...

قهوه ام را مزه مزه می کنم. قهوه سرد با نگاه سرد. من مست می شوم ولی نه ویسکی و ودکا با قهوه تلخ و غلیظ و فکر هایم.

-         " چرا گفت تلخ مثل دوریت؟"

یادداشت هایم را زیر و رو می کنم. ردپای این زن توی تمامشان هست . فقط اسمش را نمی دانم.

-         اسمتون چیه؟

-         هرچی دوست دارید صدا کنید.

کاش اسمت شیرین باشد.

شب هایی به تلخی قهوه و دوری تو و طعم گس لب هایت شیرینم.

اسمم را نپرسید.

-         از پانزده دقیقه فقط 5 دقیقه مانده.

-         یعنی چی؟

-         روحت را به من می دهی؟

-         جانم را می دهم

-         روحت را می خواهم

-         من جسمت را می خواهم. به اندازه یک بوسه شاید هم حس کردن گرمای وجودت.

-         جسمم مال کسی است که روحم را تسخیر کند.

-         من هم

-         روحت را تسخیر کرده ام.

-         آره

-         ...

-         جسمم هم برای توست . تو چطور؟

-         نه

چشم هایم سنگین شده اند. سرم را روی میز می گذارم.

-         روحت را می خواهم.

روحم را می گیرد .  

 

 

 

نوشته شده توسط در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 4:1 موضوع: ادبیات | لینک ثابت



تا اناری ترکی بر می داشت ...

تا اناری ترکی بر می داشت ...

 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 15:17 موضوع: ادبیات | لینک ثابت



 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 2:59 موضوع: | لینک ثابت



 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 2:51 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 2:41 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 16:18 موضوع: | لینک ثابت



 

 

نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 20:2 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I